وقتی بلوز زندان را میپوشید رو به چنگیز گفت : پوشیدن این بلوز هم برای چنین ملاقاتی خیلی ضایع است
چنگیزکه هنوز از ته مانده خنده هایش بر روی لبانش باقی مانده بود به طعنه گفت : مثل اینکه جنابعالی زندانی تشریف دارید و اینجا زندان است ، نه هتل هیلتون
بدون پردهپوشي بايد اذعان کنم به سه دليل مشخص، تاکنون به سراغ کارهايش نرفتهام؛ اول آنکه از سليقه آدمهايي که از او تعريف ميکردند کاملاً به دور بودم. به نظرم ميرسيد طرفداران رمانهاي ساراماگو از آن دسته آدمهاي رماننخواني هستند که در پي شهرت نويسنده، براي خواندن آثار او انگيزه پيدا ميکنند
، دست چپم دستهي فلزي ساطور را ول نميکرد. انگار به آن چسبيده بود يا آن ساطور مشکي جزئي از دست چپم شده بود. ساطور را زير پايم گذاشتم و هر چه تلاش کردم از دستم جدا نشد. نه دست چپم ساطور را ول ميکرد و نه ساطور دستم را. وقتي بيشتر زور زدم تا کاري خلاف خواستهي دست چپم انجام بدهم، دست چپم ساطور را از زير پايم کشيد و با پهناي ساطور به دست راستم کوبيد
مامان ایستاده و شوهرش هم کنارش. موهای شقیقه¬اش سفید است و چشم¬هایش خیره به دورها. مثل روزی که عقد کرده بود مامان را. خاله کل کشیده بود و گفته بود باهاش دست بدهم و او سرم را نوازش کرده بود و من در را کوبیده بودم و از اتاق زده بودم بیرون. صدای بادابادا مبارک بود و صدای کِل کشیدن.
تارنمای مریم اسحاقی
http://www.es-haghi.com/
"شاید سه چهارسال دیگر، شاید هم کمتر، زندگی کنم. هربار کتابی را تمام می کنم، صبر می کنم تا فکر جدیدی به ذهنم برسد. این بار دیگر شاید چیزی نیاید. تا ببینیم."
شده گاهی اوقات ترانه یا شعری آهنگین بشنوی؛ آنوقت تاچند روز ورد ِ زبانت شود و هی تکرارش کنی تا جایی که یکی با بالشش از تخت بالایی بکوباند توی سرت که بس کن با آن صدای جیرجیرکیات؟ نشده که نشده.
بنويس نامه ات را براي معشوقه مومنه ات كه گرسنه اي و گرسنه اي و گرسنه و قرار نيست فطيري از آسمان برسد و اين روزها ديگر كسي شام فرزندانش را نمي دهد به در مانده اي چون تو كه مائده بهشتي از آسمان سفره اش را رنگين كند و گرسنگي كه شايد شنبه و جمعه نمي شناسد
مثل فنر از جا پریدی و گفتی: « من تمام گفتنی ها رو گفتم و اینکه تمام سعی مو می کنم دختر تونو خوشبخت کنم،چون دوسش دارم ».
وقتی این جمله را می گفتی صدایت نلرزید،خجالت هم نکشیدی،همین را دوست داشتم.
او میخواست در ادبیات امروزی ما، در راههای ناگشودنی و نیازمودهای گام نهد و با پشت سرگذراندن شیوههای قدیمی و قراردادی به ادبیات داستانی ما جلوههای نوینی ببخشد. برگرفته از ماهنامهی کارنامه ویژهی هوشنگ گلشیری
آریوبرزن، سیصد رزمندۀ خویش را در کنار رودخانۀ آرتمیس، گرد آورد. آنگاه، بسوی تخته سنگی شد، و بر فراز آن، قامت راست کرد. زره از تن بر گرفت، و شولای و کلاهخود، بر زمین افکند. پاپوش از پای در آورد و به کناری نهاد، و تیر و کمان، به پشت آویخت، و شمشیر از نیام بر کشید و بسوی آسمان گرفت.
ولى وقتى من اين تکه را گفتم، عاشق نبودم. مثل خيلى از موارد ديگرکه نيستيم اما وانمود مىکنيم که هستيم، اما چه وصف حال است. واقعن از تو ممنونم، چقدر به موقع آن را خواندى.